تبليغاتX
یادداشت های من



امروز تولد منه. آخرش ۲۸ ساله شدم. نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت.

سعی میکنم خوشحال باشم. برنامه خاصی هم ندارم. دیگه دوست ندارم جشن و کادو و  اینها در کار باشه!

امروز یه امتحان میان ترم هم داشتم. خوب بود!

همین.

تولدم مبارککککککککککککککککک!

 



دسته بندی :

نویسنده : شیو ا ; ساعت 12:13 روز یکشنبه هشتم آذر 1388
لینک مطلب



سلام

خدای بزرگ! کلی نوشتم که بر اثر اشتباه خودم همه رو پروندم.  بچه ها!  ممکنه مدیریت وبلاگ ویروسی بشه؟ آخه دو تا ویندوز خراب کردم. همسری برام یه هارد قدیمی گذاشت و گفت اینو بپوکون! آخه من این مدت  مظلومانه با موبایل وبگردی میکردم. الان هم به زور دارم تایپ میکنم. حروف چند ثانیه بعد از تایپ من ظاهر میشن.  فکر کنم باز یه چیزیش شد!  هر چند ثانیه یه بار نمیتونم تایپ کنم ! کاش قبلی رو نمیپروندم. خوب بود ها!

جدی کمکم کنید! منتظرم...

بای!



دسته بندی :

نویسنده : شیو ا ; ساعت 11:7 روز دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
لینک مطلب



سلام

میبینم که من هم کمیاب شدم! واقعا خیلی سرم شلوغه. به هیچ کاری نمیرسم. حال کامپیوترمون هم خوب نیست. میترسم بیام تو نت. در واقع دیگه مثل قدیم علاقه و وابستگی هم ندارم. هر وقت یاد وبگردی میفتم میگم بابا ولش کن حوصله ندارم.


بعضی از آدمای اطرافم یه اخلاقی دارن که من اصلا دوست ندارم. یکی از فامیلای دورمون هست که آدمای خیلی خوبی هستن ولی جمیعا یه اخلاقی دارن که من نمیتونم تحملشون کنم. سعی میکنم زیاد نبینمشون یا اگه دیدم زیاد باهاشون حرف نزنم یا اگه حرف زدم حالشونو بگیرم.

اخلاقشون اینه که با اینکه یه خونه خیلی کوچولو دارن و میتونن پول جمع کنن و عوضش کنن. اما ترجیح میدن که پولاشونو بدن وسایل گرون و لباسای مارکدار. تا اینجاش به من ربطی نداره. اما از این حرص میخورم که وقتی تو یه جمعی میشینن راجع به چیزایی که خریدن حرف میزنن و بدتر از اون قیمتش رو هم میگن. اگه خونشون بریم فاکتورشم میارن و نشونت میدن. همشون هم اینطورین. مادر و پدر و دو تا پسر ۲۴-۲۵ ساله و یه دختر متاهل ۳۰ ساله.

مثلا یه بار توی یه عروسی رفته بودیم سر به سر یکی از پسرا گذاشتم و کفششو مسخره کردم. اونم گفت وااااااااااااا ( یک کم لوسه! ) اینو از نمیدونم کجا خریدم دویست هزار تومن! تازه کت و شلوارمم خریدم اینقد و اونقد و ... ! منم حرص میخوردم. راستش ما هم معمولا چیزای خوب میخریم. ولی جار نمیزنیم و تبلیغ نمیکنیم. برای من اینکه آدم لااقل اگه با خونه و ماشینش پز بده قابل قبولتره! ولی با کیف و کفش و ... نه!

اه! مامانشون همش پز میده که برای دخترم جهاز اینو خریدم و اونو خریدم ( همش هم مارکهایی که من دارم. حالا من شاید کمتر! )  فکر میکرد من جهاز مهمی نداشتم. برای خودم اصلا مهم نیست که جهاز چی بردم . اصلا جهازو قبولش ندارم. نشسته بود میگفت شیوا کاش تو هم از فلان قابلمه ها بخری. گفتم دارم. یک کم بعدش گفت شیوا کاش لباسشویی مارک فلان بگیری خیلی خوبه. گفتم از اونم دارم. یواش یواش حالشو گرفتم. اما باز از رو نمیرفت. دوباره یه چیز دیگه گفت گفتم من آخه همه چیز دارم. چیز زیادی لازم ندارم. میخوایم خونمونو عوض کنیم. اما فروش نرفته.  اینجا بود که دیگه ساکت شد. آخه دختر خودش که همزمان با ما ازدواج کرده اجاره نشینه و ماشینشون کهنه شده ( ۲۰۶ ) اما ما کلی پیشرفت داشتیم. تازه من شاغل نیستن و دختره شاغله. فقط با وسایل خونه و لباس پز میدن.

تازه یه عادت بد دیگه ای هم که دارن اینه که با مال و منال و مدرک تحصیلی آدمای دیگه به ما پز میدن. همش با یه افاده ای میگن دکتر فلانی این کارو کرد مهندس فلانی اون کارو کرد. ما خودمون شوهر خواهرام همه یا دکترن یا مهندس یا رییس بانک و اینا! (حالا این وسط منم یه پزی به شما بدم.  )

فکر میکنم اینجور آدما کمبود دارن. حالا اگه چند تا دوست بشینن و از این چیزا حرف بزنن یه چیزی! ولی به من چه که مثلا اینا از کدوم مغازه لباس کوفتیشونن میخرن یا کدوم خیاط دستمزد بالا براشون لباس میدوزه! اهههههههههههههههههههه!


جمعه تولد دو تا از خواهر زاده هامه. هر دو اول آبانی هستن. یکیشون متولد ۷۱ و اون یکی ۷۴. دختر خاله و پسر خاله هستن! جالب نیست دو نفر تاریخ تولدشون یه روز باشه؟ ما احتمالا تولد دختره
(یاسمین ) بریم که اول دبیرستانه. کیاوش دوستاشو دعوت کرده. اون سوم دبیرستانه!

انگار همین چند روز پیش بود اینا به دنیا اومدن! یاسمین ۲۰ روزه بود که دیدمش. تهران بودن. باباش تخصص میخوند. وقتی اومدن کر مانشاه ۲۰ روزه شده بود و خیلی ناز بود. الانم یه دختر خیلی خوشگل و خوش تیپه. چشماش خیلی قشنگ و البته عجیبه.

کیاوش هم خیلی بامزه بود. نوه دوم بابا و مامانم بود. اونا چون خودشون پسر نداشتن خیلی براش کیف میکردن. ( نوه اولی هم پسر بود.)

یاد جوونیهای خودم به خیر.


دیروز با شویم رفتیم خیابون گردی. کتاب " دا " رو خریدم. ببینم وقت میکنم بخونمش!


برم بچه ها! برم! برم که کلی ظرف نشسته دارم! اه من چقدر بیکلاسم که ماشین ظرفشویی ندارم! ( جا ندارم که بخرم! )



دسته بندی :

نویسنده : شیو ا ; ساعت 19:24 روز چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388
لینک مطلب



سلام

دیشب همسری وقت دندانپزشکی داشت. یه دندونشو عصب کشی کرد. بعد از اون اومدیم خونه و من سریال نگاه کردم و همسری هم فیلم ترانسفورمرز! حدود ساعت ۱۲ رفتیم توی تخت و خوابیدیم. یهو نیمه شب بود که احساس کردم دارم میلرزم. زلزله بود! وسایل رو میزا سر و صدا میکردن و جابجا میشدن. من و همسری پشتمون به هم بود. گفتم: همسریییییییییییی! زلزلهههه!  خیلی خونسردگفت: آره!

ساعت نزدیک ۴ و نیم بود. گفتم همسری پاشیم بریم بیرون؟ اگه بمونیم زیر اوار من لباسام ناجوره بی حیایی میشه! گفت نه بابا این ساختمان تا ۸ درجه رو تحمل میکنه. خواست بخوابه. گفتم خوب اگه ما بمونیم کسایی که دوستشون داریم بلایی سرشون بیاد چی؟ گفت هیچی نمیشه.

خلاصه من هی اگه اگه می کردم و همسری هی دلداریم میداد.  تپش قلب گرفته بودم. دوست داشتم برم دستشویی. اما میترسیدم. همش زلزله رو به صورت یه موجود گنده مو فرفری تصور میکردم که تو هال نشسته و منتظره من پامو از اتاق بذارم بیرون و منو بگیره. همسری میخواست باهام تا دم در دستشویی بیاد. نذاشتم. یاد بچه گیام افتادم که نصفه شبا همیشه یکی رو بیخواب میکردم تا برم دستشویی. به خودم گفتم شیوا تو بزرگ شدی!

اولش پاشدم ببینم مردم در چه حالن! دیدم همه چراغا خاموشه! آخه همه خونه های اطراف از نوع خونه ماست و احتمالا خیالشون راحت بود.

رو به دستشویی توی راه چند تا چراغ روشن کردم. وقتی داشتم دست میشستم بازم همون موجودو میدیدم که منتظرمه! بدو رفتم تو تخت و پریدم تو بغل همسری. همسری هم دوباره برام حرف زد که یادم نیست چی میگفت! همش فکر میکردم چرا بیشتر زلزله ها یه وقتایی رخ میدن که آدم ترجیح میده بخوابه و بمیره تا اینکه تو سرما پاشه بره بیرون!

خدا رو شکر مرکز زمین لرزه کر مانشاه نبوده!  " این " لینکشه...

 " این " هم یکی دیگه!


برای اولین بار از اینکه فردا تعطیله خوشحالم. خیلی این مدت خسته شدم. امروز به خودم مرخصی دادم و دیر از خواب پا شدم.



دسته بندی :

نویسنده : شیو ا ; ساعت 11:0 روز سه شنبه بیست و یکم مهر 1388
لینک مطلب



سلام

شماها اگه حرف خاصی برای نوشتن نداشته باشید چکار میکنید؟ آخه من حرف خاصی ندارم. اتفاق خاصی هم نیفتاده. فقط چهارشنبه صبح با همسری رفتیم پیاده روی و خیلی خوش گذشت. جمعه هم با خواهرم اینا و یکی از فامیلای شوهرش رفتیم یکی از شهرستانای اطراف برای مثلا پیک نیک.

سرم واقعا شلوغه. از صبح که پا میشم تا شب میدوم و کارامو میکنم و بیرون ( کلاس ) میرم بازم آخر شب انگار کاری نکردم.

راستی بچه ها امروز برای بیشتریا نتونستم کامنت بذارم. چون وبلاگها رو با فی ل تر ش کن باز میکردم و چون با اون باز میشد کامنتدونی نبود. نمیدونم چرا امروز خیلی از وبلاگها کن نات فایند شده بود!



دسته بندی :

نویسنده : شیو ا ; ساعت 8:8 روز یکشنبه نوزدهم مهر 1388
لینک مطلب



سلام به وبلاگیهای بسیار بسیار بی وفا! واقعا دلمو شکستید! نزدیک بیست روز بود که من نبودم و دیشب که اومدم نت دیدم به جز عسل و پرنیان و شادی و کمی قبل تر تینا حتی یک نفر هم نیومده ببینه مرده ام یا زنده! واقعا نگرانم نشدید؟

این مدت تلفن ما قطع شده بود و هیچ کدوممون حوصله و فرصت اینو نداشتیم که بریم بدیم وصلش کنن. امروز صبح همسری رفت و یه نیم ساعت پیش دیدم وصل شده. دیگه من ازش خواستم. چون دیشب خونه خواهرم بودم و بعد از مدتها تونستم بیام نت. اما سرعت اینترنت اونجا خیلی پایین بود و پستی که گذاشتم ثبت نشد. اما جالب اینجاست که وبلاگم به روز شده. خودم هم تو قسمت مدیریت وبلاگم پست رو میبینمش. اما توی خود وبلاگ نه. با خودم گفتم دیگه باید تلفن وصل شه ببینم دیشب چکار کردم.

این روزایی که گذشت و من خدمت شما نبودم بدک نبود. خوش گذشت. از شما چه پنهان از بی نتی هم ناراضی نبودم. به کارای دیگه ام میرسیدم.

چهارمین سالگرد عروسی ما که سی شهریور بود گذشت. ما چهار ساله که همخونه شدیم. تو اون روز کار خاصی نکردیم. نه جشنی! نه چیزی. من کلاس داشتم و همسری هم خیلی کار داشت. امسال حوصله این جور مراسما رو نداشتم. فقط مقادیری برای هم لاو ترکوندیم. ماجرای عروسیمونو که توی وب قبلیم نوشتم دوباره تو ادامه مطلب میذارم. اگه دوست داشتین و حوصله داشتین بخونین.

هفته پیش یه خاله و یه دایی همسری از تهران و کرج اومده بودن کر ما نشاه و ما همش مهمونی بازی داشتیم. پسر خاله همسری و خانومش و دختر کوچولوشون هم بودن. پنجشنبه پیش با اونا رفتیم یکی از شهرای اطراف ( جوانرود ) که تقریبا مثل با نه هست ولی کوچیکتر! و خودمونو با خرید خفه کردیم. خوش گذشت. 

تازگیها خاطراتمو تو دفتر خاطراتم مینویسم. دیگه لازم نیست جزییات رو اینجا بنویسم که مثلا یادم بمونه.

راستی! سرعت اینترنت هم خیلی پایینه. شاید نتونم نظر زیادی برای شماها بذارم. تا بعد خداحافظ ای دوستای بی معرفت.

ادامه مطلب در صورت تمایل یادتون نره!



دسته بندی :

نویسنده : شیو ا ; ساعت 12:15 روز دوشنبه ششم مهر 1388



سلام

یعنی فقط دلم میخواد اونایی که منو چشم زدن پیدا کنم و خفه شون کنم.   اونایی که گفتن چه روحیه خوبی داری! تازه دیروز بنایی و تعمیرات لوله خونه ما درست شد. عجب وضعی بود! ( و هست ) تا دیروز از عصبانیت داشتم دیوارارو گاز میگرفتم! بعدشم به سلامتی دوباره سرما خوردم و تب کردم. اصلا من یه آدم سوسولیم. تا شرایط زندگیم یک کم سخت شه مریض میشم. عصر رفتم دکتر و دو سه جور آمپول برام نوشت.

پ.ن : این خط اول شوخی بود ها! ناراحت نشید خواهش میکنم!

اگه باعث ناراحتی کسی شدم معذرت میخوام.


پنجشنبه پیش شام خونه خواهر چهارمم دعوت بودیم. دو ساله دارن خونه میسازن و تازه تموم شده و ما هم رفتیم که ببینیمش. زمینش حدود چهارصد متره. یه واحد بزرگ پایین درست کردن که خودشون توش بشینن و چهار واحد کوچیک هم بالاش. اما در کل تو ذوقم خورد. خیلی قشنگ نبود. این همه پول خرج خردن و زمان گذاشتن. ولی میتونستن چیز بهتری در بیارن. البته خوب بود ها! ولی من تصور دیگه ای داشتم. حیف! اگه من اون همه پول داشتم...... 


یکی از خواهر زاده هام کلاس سوم جهشی قبول شد. خیلی براش خوشحال شدم. خیلی بچه باهوشیه. برادر بزرگش هم الان مدرسه تیزهوشان میره.


شنبه سر کلاس خیاطی دامن بزرگی که دوخته بودم نمره کامل گرفت. برام دست زدن. ( چه بچه گانه!  ) مدرس همش کیف میکرد. میگفت خیلی خیلی تمیز دوختی! هیچ ایردای نمیشه ازش گرفت!


یکشنبه روز بدی بود. چند تا لوله کش و کارگر تو خونمون بودن و تا میتونستن به خونمون گند زدن. یه رم موبایمون هم که روی میز کامپوتر بود گم شد! شاید کار یکی از اونا بوده! توش عکس عروسیمون بود!  

غروب داشتیم میرفتیم خونه خواهر همسری و همسری به خاطر استرس ناشی از تعمیرات خونه دچار سکسکه شده بود و اصلا هم قطع نمیشد. منم خواستم بترسونمش. به خواهر کوچیکم اس ام اس دادم و گفتم تک زنگ بزنه به موبایلم. اونم تک زنگ زد و منم وانمود کردم که دارم با نگرانی با تلفن حرف میزنم. همش میگفتم شا دی چی شده! شا دییییییییییییییییییییییییی!

بعد دیدم همسری داره بهم میخنده. گفت خیلی تابلو بود!

بعدش به خودم گفتم نکنه کائنات فکر کنه من دلم حادثه میخواد! شب همون خواهرم زنگ زد و گفت بهار دستش شکسته!

نتیجه میگیریم که درست صحبت کنیم. احساس میکنم تقصیر من بوده!


بازم چشمم زدن. توی این کلاس خیاطی چند تا دختر جدید اومدن که هی منو نگاه میکنن و در گوشی حرف میزنن. یه دفعه یکیشون اومد پرسید چند ساله ازدواج کردی؟ بعد یکی دیگه شون اومده میگه ابروهاتو تتو کردی؟ قدت چقدره؟ وزنت چقدره؟

بدترین حرفی هم که بهم زدن این بود که ازم پرسیدن حامله ای؟ ( آخه کمی تپل شدم و مانتوم هم کمی کمرش چین و پیلی داره و شکم گنده به نظر میام! دلم شکست! )

خلاصه تا اومدم خونه تب کردم. به همسری هم که میگم چشمم زدن میگه تو دچار نارسیسیسم هستی خود شیفته! ( من اتفاقا از خودم بدم میاد. ولی برای خودم تبلیغات مثبت میکنم.  )

خلاصه الان داغ و تبدارم. سرعت اینترنتم هم به شدت پایینه. نمیدونم چرا. هیچوقت اینقدر کند نبوده. اگه برای کسی نظر نمیذارم ببخشید. مجبورم آف بخونم.


ساناز عزیزم منو به یه بازی دعوت کرده. هر کی دلش خواست میتونه بازی کنه! مخصوصا گلی! ملی! و ...!

اولین چیزی که با دیدن یا شنیدن کلمات زیر به ذهن من میرسه اینهاست:

دریا: رطوبت! شوری! اما زیبا!

قهوه: فال قهوه!

غرور: زیادیش خوب نیست.

مدرسه: باورم نمیشه منم یه روزی بچه مدرسه ای بودم.

دفتر مدیر: یه مدیر چادری و سیبیلو! 

آبگوشت: دنبه! بو گندو!

قرمه سبزی: بوش خوبه ولی مزه اش نه!

ریاضی: تابع. آخرش هم نفهمیدم به چه دردی میخوره.

آهنگ: فقط متال! والا!

ماه رمضون: برای من بی نظمی! زندگیم روال عادیشو از دست میده! چون همسری زود میاد خونه و باید ناهار درست کنم. محل کارشون این ماه غذا نمیده.

استخر: قارچ پوستی! تهوع! کلر!

روزنامه : مدتهاست نخریدم. فقط باختر که روزنامه محلیه.

کودکی: خلاقیت! بی خیالی!

قزوین: یه بار ۱۵ ساله که بودم داشتیم میرفتیم تهران. شب رسیدیم اونجا و توی یه رستوران شام خوردیم. میشه گفت که تمام چیزهای روی میز رو خوردم. خیلی شکمو ولی لاغر بودم!

دروغ: تابلو دروغ میگم و سریع لو میرم. ترجیح میدم که نگم. چون به شدت ضایع میشم.

لیسانس: به درد نخور.

فوتبال: چرت! امیدوارم تیم ایران همیشه بازنده باشه!

قانون: باید قوانین را رعایت کنیم. البته بعضی قانونا به نفع اشخاص خاصیه!

پرواز: پاراگلایدر همسری!

اشک: آخرین اشکهای حسابی و واقعی که ریختم خرداد و تیر امسال بود. میدونید که چرا! مخصوصا با شنیدن آهنگ یار دبستانی من!

ازدواج : اشتباه! همسرم رو خیلی دوست دارم. ولی ترجیح میدادم دوستم بود! البته در کل از داشتنش راضیم! البته اگه ازدواج نباشه ماها راه دیگه ای برای مستقل شدن نداریم.

وبلاگ : دوستش ندارم. وبلاگ خودمو میگم. علاقه ای به اینجور نوشتن ندارم. بیشتر هدفم دوست یابیه. چیزای خیلی زیادی از دوستای وبلاگیم یاد گرفتم.

شب: کاش خیلی طولانی تر بود. شب رو به خاطر آرامش و سکوتش بیشتر از روز دوست دارم.

زندگی: ترجیح میدادم اصلا به وجود نمیومدم که بخوام زندگی کنم.

عشق: الان به نظرم مسخره میاد.

هلو: لن کرا نی! ( والا به خدا این یادم اومد! )

تحصیل: خیلی خوبه! دوست دارم دکتر شم!

خارج: دوست دارم کره و آمریکا رو ببینم.

خواب: خواب توی روز رو بیشتر از خواب شب دوست دارم. همسری بهم میگه دراکولا!

اینترنت: بهش معتادم! ولی کاش نبودم.

مجلس:  !

سال ۸۸: سالی پر از بیماری و اشک و آه و ناله و نفرین! امیدوارم که نتیجه بده!

کلم پلو: خودم دوست ندارم. ولی چون همسری دوست داره زیاد درست میکنم. البته بیشتر تو فصل سرد. با ترشی میخوریمش.

کتاب: یه زمانی عاشقش بودم. الان وقت ندارم. بیشتر کتابای درسی میخونم. و مجله!


مردم!



دسته بندی :

نویسنده : شیو ا ; ساعت 21:44 روز چهارشنبه هجدهم شهریور 1388
لینک مطلب



سلام

مدتیه از رادیاتور حمام ما آب نشت میکنه طبقه پایین. هی یه آقایی میومد سمبلش میکرد و میرفت. دیروز دوباره اومد و دوباره جلوی حموم و توی حموم رو کند که بعدش لوله کش بیاد و لوله ها رو درست کنه.  حالا تا یه ماهی حمام نداریم چون باید کفش خشک شه که بعد سرامیکش کنیم. باید برای حموم بریم اینور و اونرو!

وقتی که رفت دو تا از همسایه های پایینی اومدن بالا و هراسان و نگران گفتن که خونشون خیس و داغون شده. اومدم حموم رو نگاه کردم دیدم علاوه بر نشتی لوله شوفاژ لوله آب گرم و آب سرد هم که به خاطر رطوبت پوسیده بودن سوراخ شدن و همین جوری آب میره پایین.

خلاصه آب رو قطع کردیم و بی آب موندیم. فقط توی تراس آب داشتیم.

با اینکه اولش ناراحت و افسرده شدم ولی صفایی داشت. شب با همسری رفتیم توی تراس و ظرفامونو شستیم و موقع خواب اونجا مسواک زدیم. کیف داشت! الان هم دوباره آقاهه اومده و داره تموم هال رو میکنه. البته ما دو تا هال داریم. یکیش کوچیکتره و یکیش بزرگتر. عصری هم لوله کش میاد و لوله ها رو کامل عوض میکنه.  منم دارم وبلاگ نویسی میکنم.

راستی داریم دکوراسیون خونمونو عوض میکنیم. بعد از اینکه خونه خریدیدم اگه پولی موند پرده و تلویزیون و میز ناهارخوریمونو عوض میکنیم. چهار ساله خونمون هیچ تغییری نداشته!!!!!!! حوصلمون سر رفت.

 

راستی ماهیمون مرد. راحت شد. انداختمش جلوی گربه ها!

در مورد پست قبلی که گفتم بچه دوستم بی ادبه برای من معنیش اینه که خیلی شیطونه. اصولا همه بچه ها از نظر من بی ادبن!


پ.ن: من الان دیدم قالب وبلاگم اون قسمتی که نوشته هام هست صورتیه! تا حالا فکر میکردم فقط دورش صورتیه! نبود تا حالا والا!



دسته بندی :

نویسنده : شیو ا ; ساعت 9:20 روز چهارشنبه یازدهم شهریور 1388
لینک مطلب



سلام

یادتونه سه تا دوست مریم نام دارم؟ مریم ۱ و مریم ۲ و مریم ۳؟ البته سومی که مفقودالاثره و زیاد خبری ازش ندارم. بعضیا بعد از اتمام دانشگاه یواش یواش دوستاشونو فراموش میکنن. 

 اون یکی مریما هم یکیشون یعنی مریم شماره ۱ یکی دو ماه بعد از ازدواج من شوهر کرد و رفت تهر ان و الانم یه دختر ۳ ساله بی ادب داره. اون یکی یعنی مریم ۲ هم دو سه  هفته پیش عقد کرده. اونم با پسری که ساکن تهر انه و باید بعد از عروسی از اینجا بره. آخه من چه گناهی کردم که دوستام که با زحمت پیدا کردم و کلی امتحانشون کردم و باید از پیشم برن؟ من تنهام. معضل دوست دارم. دوست زیاد دارم. ولی هیچکدوم مثل مریما نمیشن. مخصوصا مریم ۱ که مثل خواهرمه و  بیشتر از خودم به اون اطمینان دارم.

هفته پیش مریم ۱ اومده بود کر ما نشا ه و با هم قرار گذاشتیم بریم خونه مریم ۲ ببینیمش. مریم ۲ هم اصرار کرد که جمعه ناهار !!!! بریم خونشون. میگفت بیان ! خونه ما ماه رمضان نیومده.

مریم ۱ هم میگفت انگار کر مانشا ه ماه رمضون نیموده. تهر ان همه حتی .... ها هم روزه می گیرن!!!!!!!! دیگه ماها اینجوری هستیم! چکار کنیم!

خلاصه جمعه رفتیم خونه مریم ۲. دو جور غذا برامون درست کرده بودن. ولی خیلی بدمزه بود. تو خورشتش گوشت گوسفند ریخته بودن که من لب نزدم. اصولا اگه تو خورش گوسفند باشه من حالت تهوع بهم دست میده. البته باید بگم که گوسفندای اینجا خیلی گوسفندن و بو میدن. ولی شهرای دیگه زیاد بد نیست ولی من باز هم نمیخورم. اون روز بیشتر سالاد خورم. بعد از ناهار هم رفتیم تا ساعت حدودا ۶ حرف زدیم و خاطره ول کردیم و به مریم ۲ آموزش زندگی و زناشویی دادیم.

بعد شوهر مریم ۲ اومد. شنیده بودیم کمی مومنه. من و مریم ۱ بی حجاب رفتیم جلوش تا بعدا برامون مشکل ساز نشه! خیلی پسر خوبی بود. خیلی برای مریم ۲ خوشحال شدم. ( بعدا مریم ۲ گفت که شوهرشم خیلی از ما خوشش اومده و گفتهبه به! چه دوستای خوب و خانومی داشتی! خیلی تعریفی بودن! )


دیروز با همسری رفتیم دنبال آپارتمان گشتیم. اولش آپارتمان خودمونو گذاشتیم برای فروش و بعدش چند تا مورد مناسب پیدا کردیم. چون میخوایم خونه رو رهن کامل بدیم بنابراین پولمون بیشتر میشه و خونه  بهتری میتونیم بخریم.


 دیشب مستاجرمون اومد تا اجاره عقب افتاده چهار ماه پیش رو بده. یه زن و شوهر جوون هستن. دختره متولد ۶۶ و پسره متولد ۶۰ هستن. سال ۸۴ ازدواج کردن. وضع مالیشون خیلی خوب نیست. وقتی ازدواج کردن پسره راننده تاکسی بوده. وقتی اومدن خونه ما رو اجاره کردن بلافاصله پسره توی یه شرکت مشغول به کار شد و دختره هم دوره آرایشگری رو گذروند. الان خودش آرایشگاه زده.

اما شرکته خیلی به موقع حقوق نمیده و اینا همیشه اذیت میشن. دیشب که اومدن دیدم دختره ۹ ماهه بارداره. یه قندی هم تو دلشون آب میشد!!!!!!!!

همسری دیشب میگفت دلم براشون میسوزه که با این وضعیت دارن بچه دار هم میشن. گفتم دلت براشون نسوزه. اینا  هدفشون معلومه. ازدواج کردن و حالا هم دارن با لذت بچه دار میشن. مثل ما نیستن که کلی برنامه ریزی میکنیم و همش حرص میخوریم. اینا از ما راحت تر و خوشبخت ترن!


  بچه ها من خیلی چشم میخورم. نه اینکه چیزی باشم ها! ولی خوب بالاخره کسایی هستن که موقعیت من براشون خوب به نظر میاد. یکیش همون دختره مستاجرمون. خوب بالاخره وضع مالیمون خیلی از اونا بهتره. میخوایم آپارتمانمونو عوض کنیم و ارتقا بدیم و اونا رو بندازیم بیرون و ...!

دیشب چند تا بامیه خوردم و حال معده ام کمی بد شد. اونا که رفتن گفتم چند تا لیمو بخورم حالم خوب شه. یه لیمو نصف کردم و خواستم بخورم که آبش پرت شد گلوم و خواستم بمیرم. نمیتونستم نفس بکشم. شاید چون اسیدی بود اینقدر اذیت شدم. در حالیکه داشتم میمردم همسری همش میگفت چی شده؟ و لبخند ملیح میزد. منم دویدم رفتم اب خوردم و یه دقیقه ای گذشت تا کمی بهتر شدم. بعد با همسری دعوام شد! گفتم من اگه بمیرم تو یه لیوان اب هم دستم نمیدی! اونم مظلومانه گفت آخه تو همیشه ادا و مسخره بازی در میاری فکر کردم شوخی میکنی و اغراق میکنی! بخشیدمش. چند دقیقه بعد خونمون پر از دود اسپند بود.

خیلی بد بود. هنوزم گلوم میسوزه! بازم از رو نمیرم و دارم لیمو میخورم!



دسته بندی :

نویسنده : شیو ا ; ساعت 13:0 روز یکشنبه هشتم شهریور 1388
لینک مطلب



سلام

برید ادامه مطلب!

 ۱۲۳۴

 

 



دسته بندی :

نویسنده : شیو ا ; ساعت 15:58 روز چهارشنبه چهارم شهریور 1388